X
تبلیغات
عاشوراي حسيني - شب عاشورا

شب عاشورا، آخرين شب زندگی حسين(ع) 

سيدالساجدين عليه السلام مي فرمايد:

در آن شب، مرض بر من مستولي شده بود، عمه ام زينب عليهاالسلام مشغول پرستاري از من بود، پدرم در خيمه ي ديگري بود، غلامي از آزاد کرده هاي ابوذر (1) در خدمت آن حضرت بود و ايشان شمشير خودشان را در دست داشت و آن را اصلاح مي نمود، (2) آن حضرت در مقام يأس و نااميدي از دنياي غدار و شوق لقاي پروردگار حي اين اشعار را مي خواند:
يا دهر اف لک من خليل     کم لک بالاشراق والأصيل
من صاحب و طالب (3) قتيل           والدهر لا يقنع بالبديل
و انما الأمر الي الجليل       و کل حي سالک سبيل
اي روزگار ناپايدار! اف بر تو باد که هرگز به هيچ دوست و يار وفا نکردي.
چه بسيار صاحب در شهر و ديار که به قتل رساندي و از هيچ کس به بدل راضي نشدي.
و بازگشت همه به سوي خداوند جليل است و هر ذي حياتي لابد طريقي که من آن را سلوک مي نمايم، سلوک خواهد کرد.



 

حضرت اين اشعار را دو - يا سه مرتبه - تکرار نمود، تا اين که مراد آن بزرگوار را فهميدم و دانستم که به مرگ خود يقين کرده و از زندگاني دنيا مأيوس شده است.
در اين هنگام، گريه بر من غلبه کرده و گلويم را فشرد و لکن خود را نگهداري مي کردم که مبادا زنان و دختران بي تابي کنند، و لکن دانستيم که بلا نازل شده است.
  ولي وقتي عمه ام زينب خاتون عليهاالسلام اين اشعار را شنيد و چون زنان را جزع و اضطرابي است که تحمل ندارند، بي تاب شد و برخاست و با پاي برهنه که از اضطراب جامه بر زمين مي کشيد به خيمه ي آن امام مظلوم رفت و شيون زد و گفت:
واثکلاه! ليت الموت أعدمني الحياة، (اليوم) ماتت امي فاطمة عليهاالسلام، و أبي علي عليه السلام، و أخي الحسن عليه السلام، يا خليفة الماضي! و يا ثمال الباقي؛
اي برادر! کاش مرده بودم و اين حالت را از تو نمي ديدم، (امروز) پدرم، مادرم، برادرم حسن عليهم السلام از دنيا رفتند. اي يادگار رفتگان و پشت و پناه بازماندگان.
آن حضرت نظر به خواهرش کرد و ديدگان حق بينش پر از اشک شد و فرمود:
«يا اختاه! لا يذهبن حلمک الشيطان»؛
اي خواهر نيک اختر! حلم و بردباري را پيشه کن و شيطان را بر خود راه مده که تو را حصار حلم و صبر بيرون کند و در وادي جزع و اضطراب اندازد.
(در اين هنگام، اشک در ديدگان امام حسين عليه السلام حلقه زد و فرمود:) اي خواهر! «لو ترک القطاء (4) لنام»؛
اگر مرا مي گذاشتند خود را به مهلکه نمي افکندم. (5) .

حضرت زينب عليهاالسلام گفت:
«(يا ويلتاه!) أفتغتتصب نفسک اغتصابا، فذلک أقرح لقلبي، و أشد علي نفسي»؟
آيا به جبر و تعدي به اين مبتلا شده و راه چاره از تو منقطع گشته و به ضرورت، شربت ناگوار مرگ را بايد بنوشي؟ اين بر من سخت تر و دل را از
همه بيشتر مجروح مي گرداند.
آنگاه سيلي بر روي خود زد و مقنعه از سر کشيد و جامه ي صبر را چاک زد و بي هوش بر زمين افتاد. آن حضرت بر سر بالين آن دل سوخته ي وادي الم آمده و آب بر رخسار او زد، به هوش آمد و گفت:
يا اختاه! اتقي الله و تعزي بعزاء الله، و اعلمي أن أهل الأرض يموتون، و أهل السماء لا يبقون...»
اي خواهر نيک سير! از خدا بترس و به قضاي خدا راضي شو، بدان که همه ي اهل زمين، شربت ناگوار مرگ را مي نوشند و اهل آسمان ها باقي نمي مانند و بجز ذات مقدس الهي همه چيز در معرض زوال و فناء است.
پدرم، مادرم و برادرم، همه از من بهتر بودند، شهيد شدند و رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم که اشرف خلايق بود، از دنيا رفت.
امام حسين عليه السلام او را بسيار نوازش و موعظه فرمود و تسلي داد. آنگاه فرمود:
تو را قسم مي دهم اي خواهر! هنگامي که مرا کشتند صورت مخراش و جامه چاک مکن و واويلاه و اثبوراه مگو.
و از اين قبيل وعظ مي فرمود، پس او را آورد تا در نزد من نشانيد و به سوي اصحاب خود رفت و ايشان را امري چند کرده به خيمه ي خود رفت. (6) .
از بعضي از اخبار مستفاد مي شود که در آن شب، آن جناب، چشم هاي مبارکش به خواب نرفت و پيوسته مشغول تضرع و دعا و نماز و استغفار و عبادت خداوند بود.
و همچنين اصحاب آن جناب نيز نخوابيدند، گاهي مظلومي آن حضرت و اهل بيت آن حضرت را مي ديدند و راه چاره را مسدود مي يافتند در غم و اندوه بودند، و گاهي به شوق لقاي پروردگار و شوق مقامات سيد ابرار را به نظر
مي آوردند و بي آرام مي شدند. (7) .

 

پاورقي

(1) در مصدر آمده: بنام «جوين».
(2) در مصدر آمده: آن غلام سرگرم اصلاح و تميز کردن شمشير آن حضرت بود.
(3) در مصدر آمده: «أو طالب».
(4) در بحار آمده: «لو ترک القطاء ليلا لنام.
(5) منظور آن حضرت اين است که اگر: صيادان پرنده‏ي قطاء را در آشيانه‏اش به حال خود وامي‏گذاشتند، آسوده مي‏خوابيد.
(6) الارشاد: 93/2، بحارالانوار: 3-1/45.
(7) بحارالانوار: 3/45.

 

آخرین شب زنده داری امام در شب عاشورا

امام به همراه اهل بيت و يارانش به عبادت روي آوردند و با دل و جانشان متوجه خدا شدند و بنا به آنچه مورخان مي گويند- و لوله اي همچون و لوله ي زنبوران داشتند، در حالي که در رکوع و سجود و قرائت قرآن بودند و هيچکدام طعم خواب را نچشيدند. آنان به مناجات خدا و تضرع به درگاهش روي آوردند و از او عفو و بخشش مي طلبيدند.

 

شادماني ياران امام

ياران امام از مژده ي شهادت در خدمت ريحانه ي رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله شادمان بودند، مورخان در مورد آنان سخناني را نقل کرده اند که خردها را به شگفتي مي اندازد؛ مثلاً «حبيب بن مظاهر» به سوي يارانش خارج شد در حالي که مي خنديد و در شادماني فرورفته بود. «يزيد بن حصين تميمي» بر او اعتراض کرده مي گويد: «اينک زمان خنديدن نيست؟!».
«حبيب» با ايماني عميق به وي پاسخ مي دهد: «کدام جايگاه از اين به شادماني شايسته تر باشد؟! به خدا! طولي نمي کشد که اين ستمکاران با شمشيرهايشان بر ما خواهند تاخت و آنگاه حورعين را در آغوش مي گيريم» (1) .
«برير» نيز با «عبدالرحمن انصاري» به شوخي پرداخت، او از اين کار، در شگفت شد و به وي گفت: «اينک، زمان کار بيهوده نيست!!».
«برير» به وي پاسخ داد: «قوم من مي دانند که نه در پيري و نه در جواني، کار بيهوده را دوست نداشتم، ولي من به آنچه با آن روبه رو مي شويم شادمان هستم، به خدا! ميان ما و حورعين فاصله اي نيست جز اينکه اينان با شمشيرهايشان بر ما بتازند و دوست دارم که هم اينک بر ما بتازند» (2) .


در خانواده ي شهداي عالم همانند اين ايمان وجود ندارد که از آتشفشانهاي عظيم يقين و معرفت و نيت راستين و اخلاصي بزرگ منفجر شده است... آنان به رستگاري در بهشتهاي جاودانگي همراه با پيامبران و صديقان، شادمان شدند و يقين داشتند که به آسوده ترين مرگ، خواهند مرد، به بزرگترين مرگ در تاريخ بشريّت در همه ي نسلها و زمانها.

 

پاورقي

(1) کشي، رجال، ص 79 شماره 133.
(2) طبري، تاريخ 423 /5. البداية والنهاية 178 /8.

 

شب عاشورا به روايت امام سجاد(ع)

 در روايت شيخ مفيد رحمه الله و سيد بن طاووس رحمه الله آمده:
هنگامي که شب عاشورا نزديک شد، آن حضرت اصحاب کرام خود را جمع فرمود، حضرت سيد الساجدين علي بن الحسين عليهماالسلام مي فرمايد:
من بيمار بودم، لکن خود را به آنان نزديک نمودم، تا بشنوم که آن درمانده ي وادي بلا و سردار اهل ابتلا با اصحاب خود چگونه سلوک مي فرمايد؟!


شنيدم که پدر بزرگوارم افتتاح سخن را به حمد و ثناي الهي و ملک معبود فرمود و طريق شکرگزاري حي ودود پيمود و فرمود:
أما بعد؛ فاني لا أعلم أصحابنا أوفي و لا خيرا من أصحابي، و لا أهل بيت أبر و أوصل من أهل بيتي؛ فجزاکم الله (تعالي عني) خيرا؛
به راستي که من اصحابي را بهتر و باوفاتر از اصحاب خود نمي دانم و اهل بيتي نيکوتر و صله کننده تر از اهل بيت خود نمي دانم، پس خداي متعال شما را (از جانب من) جزاي خير دهد.


آگاه باشيد که يک روز ديگر زياده از عمر ما نمانده. من امشب شما را مرخص کردم و بيعت خود را از گردن شما برداشتم بر شما حرجي نيست، اينک ظلمت شب عالم را فراگرفته، آن را غنيمت دانسته هر يک به طرفي برويد.
و ليأخذ کل رجل منکم بيد رجل من أهل بيتي و تفرقوا في سواد هذا الليل، و ذروني و هؤلاء القوم، فانهم لا يريدون غيري؛
و هر يک از شما دست يکي از اهل بيت مظلوم مرا بگيريد و در اين ظلمت شب برويد و مرا بگذاريد با اين گروه ستمکاري که آنان همه به جهت کشتن من جمع شدند، چرا که آنان غير از مرا نمي خواهند.

 

شب عاشورا و اعلام وفاداري بني هاشم براي ياري امام حسين

در اين هنگام برادران، فرزندان، برادرزادگانش و اولاد عبدالله بن جعفر - که خواهرزاده ي آن حضرت بودند - زبان معذرت گشودند. جناب عباس عليه السلام به سخن درآمده و ديگران از او متابعت کردند، عرض کردند:
لم نفعل ذلک؟ لنبقي بعدک؟ لا أرانا الله ذلک أبدا؛
دست از ياري تو برداريم که بعد از تو زنده باشيم، خدا هرگز نخواهد که بعد از تو زنده باشيم، زندگي دنيا بي تو به کار نمي آيد.
آن حضرت فرمود:
يا بني عقيل! حسبکم من القتل بمسلم، فاذهبوا أنتم فقد أذنت لکم؛
اي اولاد عقيل! شهادت مسلم براي شما بس است، برگرديد، من شما را اذن مي دهم، برويد.
آنان جواب گفتند - و به روايت ابن بابويه: عبدالله بن مسلم در جواب گفت -:
آيا مردم چه مي گويند که ما بزرگ و آقاي خود و بني عم خود را که بهترين بني اعمام اند، تنها واگذاريم و حتي تيري با ايشان نيندازيم و شمشير و نيزه بکار نبريم و ندانيم چه بر سر ايشان آمد. به خدا! هرگز چنين نکنيم. و لکن جان، مال و عيال خود را فداي تو خواهيم کرد، تا هر چه بر سر تو آيد بر سر ما نيز آيد؛ «فقبح الله العيش بعدک».

 


و به روايت شيخ مفيد رحمه الله:
از سيدالساجدين عليه السلام مروي است که حضرت امام حسين عليه السلام در آن شب امر فرمود خيمه هاي حرم محترم را نزديک يکديگر زدند، طناب هاي آنها را از يکديگر بيرون برند تا راه تردد مسدود گردد و بر دور آنها خندقي حفر نموده تا از هيزم پر کنند.
و به فرزند مظلومش علي اکبر عليه السلام امر فرمود که با جمعي به سوي فرات رفته مشکي چند آب بياورند.
آن والا مقام با بيست سوار و بيست پياده به سوي فرات رفتند و با نهايت خوف، چند مشکي آب آوردند.
حضرت فرمود: از اين آب بياشاميد که آخرين توشه ي شماست و غسل کنيد و جامه هاي خود را بشوييد که کفن شما خواهد بود. (1) .
آه! آه! چه گويم؟ آن جامه هايي که پوشيده بودند و به جاي کفن هاي خود اختيار فرموده بودند؛ در روز عاشورا با اين که از چوب و ني و شمشير و ناوک تير، پاره پاره شده و به خون و خاک آغشته شده بودند، آنها را نيز از آن شهيدان مضايقه کردند و از بدن پاره پاره ي ايشان کندند و آن ابدان لطيفه و اجساد شريفه را عريان و برهنه بر روي خاک انداختند، تا از شدت حرارت آفتاب پژمرده گرديدند.
بأبي الجسوم العاريات علي الثري
ما سترها الا مثار غبار
پدر و مادرم به فداي آن بدن هاي برهنه اي باد که بر زمين افتاده بودند و براي آنها جز غبار و خاک، ساتري نبود.
بأبي الجسوم الضايعات وحيدة
ما انسها الا وحوش قفار

پدر و مادرم به فداي آن بدن هاي شريفه اي که آنها را ضايع کرده و تنها گذارده بودند و انيسي براي آنان جز وحشيان صحرا نبود.

 

پاورقي

(1) امالي شيخ صدوق: 221 مجلس 30.

 

شب عاشورا به روايت حضرت سکينه

 حديثي از کتاب «نورالعين» نقل شده که در آن آمده:
سکينه عليهاالسلام، دختر امام حسين عليه السلام گويد:
شب عاشورا، شب مهتابي بود، من در ميان خيمه نشسته بودم که ناگاه از پشت خيمه صداي گريه اي شنيدم. از ترس اين که مبادا خواهران و ساير زناني که مطلع نيستند، مطلع شوند، چيزي نگفتم، از خيمه بيرون آمدم و دلم گواهي خبر نمي داد، در راه دامن بر پايم مي خورد و مي افتادم و برمي خاستم، چون بيرون رفتم، ديدم پدرم نشسته و اصحابش دور او هستند، شنيدم که پدر به آنها مي فرمود:
بدانيد شما با من آمديد در حالي که مي دانستيد من به سوي جماعتي مي روم که با من، با دل و زبان بيعت کردند، حال مي دانيد که شيطان بر آنان غالب شده و خدا را فراموش کرده اند.


«والان ليس لهم مقصد سوي قتلي، و قتل من يجاهد بين يدي، و سبي حريمي بعد سلبهم»؛
حال بدانيد که ايشان را مقصدي سواي کشتن من و کساني که در راه من جهاد مي کنند و اسير کردن زنان من و غارت آنها نيست.
مي ترسم که شما از اين امر آگاهي نداشته باشيد، يا بدانيد و شرم کنيد، مکر و خدعه در نزد ما اهل بيت حرام است. پس هر کس از شما اين امر را دوست نمي دارد در اين شب برگردد. زيرا که شب، پرده اي است و کسي به کسي نيست... و هر کسي که ما را با جان خود ياري کند در درجات عاليه ي جنان با ما خواهد بود و به تحقيق که جد بزرگوارم خبر داد که:
«ولدي الحسين يقتل بأرض کربلاء غريبا وحيدا عطشانا (فريدا)، فمن نصره فقد نصرني و نصر ولدي القائم (ولو نصرنا بلسانه فهو في حزبنا يوم القيامة)»؛
فرزندم حسين در بيابان کربلا غريب، بي کس و تشنه کشته خواهد شد، پس کسي که او را ياري کند به تحقيق مرا ياري کرده است و در حزب ما خواهد بود و فرزندم قائم را ياري کرده، و اگر کسي به زبانش ما را ياري کرده است و در حزب ما خواهد بود و فرزندم قائم را ياري کرده، و اگر کسي به زبانش ما را ياري کند در قيامت در حزب ما خواهد بود.
سکينه عليهاالسلام مي گويد:
«فوالله! ما أتم کلامه الا و تفرق القوم من نحو عشرة و عشرين»؛
به خدا قسم! هنوز کلام آن حضرت تمام نشده بود که جماعتي از بي وفايان که به طمع دنيا با آن سيد هر دو سرا، همراهي داشتند، طريق بي وفايي را پيش گرفته و در وادي ضلالت منسلک شدند، دسته دسته در آن بيابان متفرق گشتند و کسي با آن غريب بيابان بلاي ابتلا نماند، مگر گروهي قليل که از هفتاد زيادتر و از هشتاد کمتر بودند.
در اين هنگام پدر بزرگوارم را ديدم که سر به زير انداخته در حزن و اندوه بود، چون اين صحنه را ديدم بغض و گريه گلويم را گرفت، اما خود را حفظ کردم و رو به آسمان نمودم و گفتم:
«اللهم انهم خذلونا فاخذلهم (و لا تجعل لهم دعاء مسموعا و سلط عليهم الفقر، و لا ترزقهم شفاعة جدي يوم القيامة)»؛
خدايا! آنان ما را ياري نکردند تو نيز آنان را واگذار، و دعاي ايشان را اجابت منما، و در زمين از براي ايشان سکنا قرار مده، و فقر را بر آنها مسلط کن، و آنان را از شفاعت جدم بي نصيب گردان.
سکينه عليهاالسلام مي گويد: من به خيمه برگشتم و اشک از ديدگان من ريخت، عمه ام ام کلثوم عليهاالسلام مرا ديد و گفت: به تو چه شده؟
قصه را برايش نقل کردم.
چون اين سخن را شنيد، ناله ي: «وا علياه! وا حسيناه! وا قلة ناصراه!» برآورد و گفت: نمي دانم چگونه از دست دشمنان خلاص خواهيم شد؟ کاش آنها راضي مي شدند که عوض برادرم، مرا بکشند.
زنان و مخدرات نيز با شنيدن ناله و گريه ي او جمع شدند و شروع به گريه کردند، صداي گريه از خيمه بلند شد. چون پدرم صداي گريه ي آنها را شنيد برخاست و پا در دامن زنان و اشک از ديده ريزان به سوي خيمه آمد، و فرمود: چرا گريه مي کنيد؟
عمه ام پيش آمد و گفت: اي برادر! ما را به مدينه برگردان.
فرمود: چگونه مي توان با اين گروه دشمنان به مدينه برگشت؟
عمه ام گفت:
«أجل، ذکرهم محل جدک و أبيک وجدتک و امک و أخيک»؛
جلالت جد، پدر، مادر، برادر و جده ي خود را بيان کن، شايد تو را نشناخته اند.
پدرم فرمود:
«ذکرتهم فلم يذکروا، و وعظتم فلم يتعظوا، لم يسمعوا قولي، (فما غير قتلي سبيل)»؛
به آنان گفتم گوش نکردند، آنها را موعظه کردم پند نپذيرفتند و گوش به سخن من ندادند و آنان جز کشتن من چيزي در نظر ندارند.
«و لابد أن تروني علي الثري جديلا...»؛
آه! آه! که چاره اي نيست مگر آن که مرا بر خاک افتاده ببيني، لکن شما را به تقوا و صبر وصيت مي کنم، و اين همان است که جد شما خبر داده و وعده ي او خلف نمي شود، و شما را به کسي مي سپارم که هر گاه پرده ي کسي را بدرد کسي نمي تواند آن را بپوشاند. (1) .

 

پاورقي

(1) الدمعة الساکبه: 271/4 و 272، به نقل از نورالعيون.

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 دی1388ساعت 16:0  توسط سعيد جعفري  |